خرید بک لینک
به بهانه يك ميهماني ميروم سراغ جعبه طلا مَلا ها ... در هر قوطي را كه باز مي كنم يك چيزهايي مي بينم كه هركدام مرا به روزهايي دور مي برند. من دختري بودم كه عادت داشتم هميشه يك آويز گردنبند در گردنم باشد. و عاشق نگاه كردن سيني انگشترهاي ظريف در طلافروشي و حالا يك گوشواره ظريف را در گوشهايم تاب نمي آورم. توي پاكتي گوشواره اي از خرده سنگهاي فيروزه اي است. آنروز كه ديوانه بودم براي داشتنش و حساب كردم تا حالا يكبار هم آنها را نياويخته ام. "پابند" با سنگ آبي خريده بودم به رنگ همان سنگي كه آويز دست سازش را داشتم. چه دل و حوصله اي داشتم... و هزار قوطي، هزار داستان از تو در توي دلم را بيرون مي كشند و جلويم رديف مي كنند. انگشتري با سنگ مشكي كه اسمش را گذاشته بودم "خورشيد نقره اي" ...و يكبار بيشتر دستم نكردم. نكند دارم پير مي شوم. نكند همش نگران آيندهام. بچسبم به مال دنيا و دلم نيايد يك گوشواره با آويز بلند ديگري براي خودم بخرم. نكند بيزار شوم از گل و گيله هاي زنونه و از هرچيز آويزاني كه مزاحم استايل مردانه ام شود... شايد هم اين...افقي ديگر است كه سرزده از در آمده است....

برچسب: نویسنده: یلدا باقری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 17:03

هفته قبل از فاجعه پلاسكو رفته بوديم يك رستوران حوالي خيابان سعدي. تو گفتي ديزي بخوريم. شلوغ بود توي صف رستوران سرم را بالا بردم آسمان را نگاه كنم. شيرواني هاي زنگ زده از مركز شهر تهران مرا مي برد به صد سال قبل. روز جمعه پرنده در آسمان خاكستري پر نمي زد و دل آسمان گرفته بود. خيابان منوچهري ...لاله زار برگشتني از حوالي پلاسكو رد شديم. از جلوي خودش نه...و هجوم خاطرات شما فكر كن خرافاتي ام. يك چيز بدي از دلم گذشت. و آمديم و آمديم و يك يك خاطرات بچگي را رد كرديم تا رسيديم به ميدان پاستور. ميدان قهار پاستور كه باد حكومت را در سينه انداخته ... و آمديم تا خانه... نشسته ام و بازمانده چيزهايي كه از پلاسكو خريده ام را مرور ميكنم. همين كاپشن مشكي. همان روتختي و روميزي عروسي كه نوي نو جمعشان كرده ام و نگه داشته ام براي چه وقت؟ نميدانم... پنجشنبه تا حالا...شهر خاك بر سري شده است. صبح جمعه با ديدن عكسها و پيامها اشكم سرازير مي شود. تو ناشيانه دلداري ميدهي و ميگويي حادثه است ديگر ... شايد تو خيال نداري از اينهمه خاطره. در كابينت را باز ميكنم چاي دم كنم. پاكت زرد قهوه ريو خودي نشان مي دهد. آدمِ نوستال

برچسب: نویسنده: یلدا باقری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 17:03

يكي از خصوصيات گذر از جواني به ميانسالي اين است كه ديگر آرزوي بالا بلندي نداري. اين وسط زياد بلندپروازي كردن جلف مي نمايد. كمي آهسته تر ...

اما يك تُخسي بي رمقي هم گاهي سربرميدارد كه بزند شيشه محافظه كاري را بشكند

يعني مي شود بيايم اينجا بنويسم:

حالم دگرگون مي شود..................تو ماه روياي مني

برچسب: نویسنده: یلدا باقری تاريخ: سه شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 17:03

صفحه بندی